DOWNLOADER

حقیقت انکارناپذیر است. بدخواهی ممکن است به آن حمله کند. ممکن است نادانی آن را به استهزا بگیرد. اما سرانجام حقیقت پایدار خواهد بود. سر وینستون چرچیل

 
تبلیغات پیامکی

cheshmehregi

دانلود و خرید نرم افزار - گروه نرم افزاری کیا | نرم افزار رایگان Sign up to Teobux today!

رمان الهه ناز ( جلد دو) قسمت سوم
نویسنده : مهدی - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۳ شهریور ۱۳۸٩
 

رمان الهه ناز ( جلد دو)

قسمت سوم

دو شب بعد وقتی همه برای خواب بالا آمدیم، مادر دستم را گرفت و گفت: یه چیزی ازت میخوام، نه نگو گیتی!

بفرمایین

امشب می ری تو اتاق شوهرت میخوابی

ولی مادر جون من......

هیچ بهونه ای رو نمی پذیرم .اگه منصور رو هنوز دوست داری باید قبول کنی وثابت کنی. مگر خواهر برادرین ؟شورش رو در آوردین .الان سه ماهه!اِ یعنی چی؟

منصور آخرین پله را پشت سر گذاشت ورو به ما که کنار در اتاق او ایستاده بودیم گفت : موضوع چیه ؟ بالاخره شما دوتا دعواتون شد

هیچی، میگم باید بیاد سرجاش بخوابه

اذیتش نکن مامان جون .زورکی که فایده نداره .من تحملم زیاده .حالا کی صبرم لبریز شه و برم زن بگیرم ، معلوم نیست!

چشم غره ای به منصور رفتم که بدتر مادر را تحریک نکند، ولی انگار خودش هم بدش نمی آمد .منصور در اتاقش را باز کرد ووارد اتاق شد. مادر مرا به داخل هل داد وگفت : بر تو ببینم دختر

مادر خواهش میکنم! من نمی تونم!

در را بست و از پشت در گفت : من نصف شب میام سر میزنم ، اگه اینجا نباشی دیگه باهات حرف نمی زنم .حالا خوددانی!

صدای بسته شدن در اتاق مادر را شنیدم .برگشتم و نگاهی به منصور کردم که روی تخت نشسته بود و ساعتش را کوک میکرد .بعد گفت : خیلی خوش اومدی.گل بود. به سبزه نیز آراسته شد.

آهسته گفتم: همش تقصیر شماست

حالا مگه چی شده گیسو .نترس ، من آدم خودداری هستم .بیا بخواب

یعنی بخوابم رو تخت؟

پس میخوای کجا بخوابی؟اینجا فقط چهار تا مبل یه نفره هست .کاناپه هم که نداریم ، رختخواب هم نداریم

من رو مبل میخوابم

مگه ندیدی مامان گفت میاد سر میزنه .میخوای شک کنه؟

خب شک کنه .وبطرف در اتاق رفتم و آن را باز کردم

منصور با عجله آمد در را بست و گفت: چرا لجبازی میکنی؟ میگم من بعد از گیتی نمی تونم با زن دیگه ای ارتباط برقرار کنم .بیا بگیر بخواب

با اخم وتخم روی مبل نشستم

گیسو چند لحظه چشماتو ببیند، من لباسمو عوض کنم .برم بیرون ، مادر می بینه و شک میکنه

رویم را برگرداندم تا لباسش را عوض کنه

خب حالا راحت باش گیسو جان

تیشرت سفید با شلوار گرمکن سفید پوشیده بود.گفت: ببخشید لباس راحتی پوشیدم .با لباس خونه نمی تونم برم تو رختخواب

خیلی خب، بلند شو از کمد گیتی لباس خواب بردار بپوش .من سرم رو برمی گردونم

بلند شدم لباس صورتی پوشیده ای از داخل کمد برداشتم و بطرف در رفتم

کجا می ری؟ مادر می فهمه .همینجا عوض کن

دیگه چی؟ شما مردها پشت سرتون هم چشم دارین .اونم صد وپنجاه تا!

منصور لبخند زد وگفت: صد وچهل ونه تاش رو می بندم .خوبه؟

این یه دونه رو هم خودم با این انگشتم کور میکنم